از این به بعد برای سر زدن به وبلاگ من به این ادرس نیاین
من یه وب جدید زدم و میخوام این وب رو ببندم
بیاین به این ادرس:www.varese-eshgh.blogfa.com
حتما بیاین و با نظرات قشنگتون همراهیم کنین.
شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه تنگ هیچ نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
نمیدانم عشقم گم شده یا معشوقم؟!
نمیدانم اعتماد بی جا کردم یا به من بی جا اعتماد کردند؟!
نمیدانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود؟!
نمیدانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او؟!
او قدر ندانست یا من.........
نمیدانم..............
نمیدانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم؟!
نمیدانم چرا وقتی که دل بستن سهل است دل کندن آسان نیست؟!
نمیدانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم؟!
هنوز نمیدانم با بودن او زندگیم سخت است یا بی او؟!
تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه هام سختر است یا..........؟!
نمیدانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم؟!
نمیدانم تو به من "عشق" را آموختی یا میخوهی "نفرت" را یادم بدهی؟
نمیدانم که بگویم "چرا آمدی؟"یا بپرسم که:"چرا رفتی؟"
من نمیدانم تو به من بگو......
خداحافظ,ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ,و این یعنی در اندوه تو میمیرم
در این تنهایی مطلق,که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق,از دلبستگی هام؟
چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهام؟
خداحافظ,تو ای همپای شبهای غزل خوانی
خداحافظ,به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ,بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ,بدون من یقین دارم می مانی!!!!!

نا امیدم ار فردا
لحظه های تنهایی چه دیر میگذرد.....
دلم را به درد می آورد و مرا از زندگی خسته میکند!
شاید این سرنوشت من است که اینگونه دلشکسته باشم....
آهنگ زندگی غمگین شده,لحظه ها هم نفس گیر شده.....
آهنگی به سبک سکوت و یک غم بی پایان در قلب تنهایم...
چه دیر میگذرد این لحظه های سرد,دیر میگذرد و اعماق دلم را میسوزاند....
حال و هوای این لحظه به رنگ غروب است,آه که چقدر این دنیا سوت و کور است!
نمیخواهم که بگویم غمگینم,نمیخواهم که احساس کنم که نا امیدم
من یک قلب شکسته در سینه دارم,قلبی که مدتهاست گرفتار یک سکوت بی پایان است....
دلم میخواهد سکوت قلبم را بشکنم اما بغض غریبی گلویم را گرفته است....
در حالی که بغض گلویم را میفشارد این چشمها نیز برای خود میبارد....
ببار ای چشمهای گریانم,تا میتوانی اشک بریز و دلم را خالی کن....
ببار که دلم بدجور گرفته است.....
ای غروب تلخ تو دیگر بیخیال من شو.....نیا که دیگر طاقت غمهایت را ندارم...
چه سخت است این زندگی,چه تلخ است این لحظه ها,چه سرد است هوای قلبم.....
لحظه ها چه دیر میگذرد اما عمرم مثل باد میگذرد.....
کسی نیست اینجا,من هستم و یک قلب تنها.....
لا به لای این غمها نه شادی هست و نه لبخندی!
رنگ شادی را فراموش کرده ام,دلم را به طلوع فردا خوش کرده ام.....
طلوع فردا در دلم برای همیشه غروب کرده,شب آمده و دل پر از دردم را خاموش کرده!
من هستم و یک قلب تنها,مثل همیشه نا امیدم از فردا

نگو اصلا نفهمیدی نگو نه........تو بودی اونکه دستامو رها کرد.
خودت گفتی خداحافظ تمام شد.....من و تو سهممون از عشق همین بود.
خودت حرمت عشق رو شکستی....بریدی....اخر قصه همین بود.
اگه مهلت بدی یادت میارم.....روزایی که بی تو عین شب بود.
تمام سهمت از دنیا عزیزم.....بذار یادت بیارم یه وجب بود.
بهت دادم تمام آسمون رو......خودم ماهت شدم تا آروم بگیری.
حالا ستاره ها دورت نشستن......منو ابری گذاشتی داری میری؟
بیا....برگرد از این بن بست بی عشق.....بذار این قصه اینطوری نباشه.
اخه بذر جدایی را چرا تو.....چرا دستای تو باید بپاشه؟!
خداحافظ نوشتن کار من نیست......اخه خیلی باهات نا گفته دارم
اگه گریه بذاره مینویسم.....
چه بی صدا شکست قلبی که عاشق تو بود....
چه بی ریا گذشت لحظه هایی که به عشق تو بودی...
قلب شکسته ای را که زیر پاهایت بود را ندیدی,
صدای شکستن قلبم چه بی صدا بود!
صدای ناله ی دلم چه بینوا بود,
درد و دل های نا گفته در دلم چه بینوا بود...
قلبم را به بازی گرفتی اما نمیدانستی که بازی سر شکستن دارد!
چه با هیاهو به قلبم امدی و چه آرام از قلبم رفتی
هنگام آمدنت عاشقانه با من درد و دل میکردی و هنگام رفتنت تنها با یک سکوت به صدای گریه هایم گوش میکردی!
تصویر رفتنت بر روی قلب شکسته ام نقش بسته و
آواز رفتنت در فضای غمگین صحنه ی عشق پیچیده....
آنگاه که صحنه ی عشق خالی از تصویر توست,دل من در پی فرار از تنهایی ست!
باور میکنم که اسیرم اما این بار اسیر تنهایی!
اما باور نمیکنم که رفته ای و بار سفر را بسته ای و شعر جدایی را برام نوشته ای و لای کتاب قصه عشقمان گذاشته ای!
چه قصه تلخی بود,قبلا آن را خوانده بودم اما باور نکرده بودم
نمیدانستم سرنوشت ما مانند یک قصه ی تلخ است....
قلبم را شکستی اما رنگ التماس چشمانم را ندیدی,آن شعر عاشقانه ای که به عشق تو سروده بودم را نخواندی!
صحنه ی عشق را خالی کردی و تصویر رفتنت را همراه با یک قلب شکسته جا گذاشتی!

فعل رفت رو صرف کن
گفتم:رفتم....رفتی....رفت
ساکت میشوم,می خندم
اما خنده ام تلخ میشود
معلم داد میزند:خوب بعد؟ادامه بده
من میگویم:رفت.......رفت......رفت
رفت و دلم شکست......غم رو دلم نشست
رفت و شادیم مرد.....
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت............رفت..........رفت
و من میخندم و میگویم:
خنده ی تلخ من از گریخ غم انگیز تر است
کار من از گریه گذشته که به آن میخندم

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سر انجام برسانی.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یه همراه واقعیست که سخترین شرایط همدم تو باشد.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است.
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

وقتی که میخندی انگاری دنیا رو دارم
روی فرش مهربونی بی صدا من پا میذارم
وقتی گریه میکنی تو,غیر غم هیچی ندارم
گیج میشم نمیتونم من خودم رو به یاد بیارم
وقتی نیستی خونه تار مثل شب بی ستاره
اگه تو بیای دوباره توی خونه نور می باره
تو برام قصه میخوندی تا برم تو شهر رویا
برم از حقیقت دنیا برسم به کذب دنیا
یه قطار کاغذی بود روی ریل بی صدایی
یه مسافر توش بود توی ایستگاه جدایی
بگو آیا این نگرونی واسه یه دفتر پاره؟
واسه این قلب شکسته که دیگه کسی رو نداره؟
من میرم,چرا بمونم,من دیگه بدون تو غریبم
اگه من بمونم اینجا ادما میدن فریبم
تو رسیدی به چه چیزی که با من نمی رسیدی؟
تو غم ها جام گذاشتی شادیهامو چیدی
دریا رو به روی ساحل,کوله بار من به دوشم
منم اون مسافری که غصه هامو میفروشم
دوباره تنها شده ام,دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر میکنم . برایت از باران مینویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم.
دوباره میخواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا میتوان دید؟
درآواز شب آویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم میخواهد وقتی باغها بیدارند,برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش میتوانستم تنهاییم ام را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش میتوانستم همیشه از تو بنویسم.
میترسم روزی نتوانم بنویسم و دفتر هایم خالی بماند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
میترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب,دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرفهای تو که روی دیوار رو به رو می افتد.
دلم میخواهد همه ی دیوار ها پنجره شود و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب,دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمیشود.
دوباره شب,دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب,دوباره تنهایی,دوباره سکوت, دوباره من و تو و یک دنیا خاطره....
حتما میدونید که فردا چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فردا اول مهر هستش و دیگه باید بریم مدرسه!خیلی کم میام آپ میکنم اما سعی میکنم تا مطلب زیبا و با احساسی دستم اومد آپ کنم البته به شرطی که شما هم نظر بدید!!!
همتون رو دوست دارم.
تا آپ بعدی خدا نگهدار دوستای گلم.![]()
وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود....
وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند....
وقتی دلم به چشمات میدون داد هنوز کسی درست نمیدونست که دایره چیه.....
وقتی رنگین کمان صدات کردم همه به اون چیزی که بعد از بارون می اومد میگفتن مهمون هفت رنگ ناخوانده.....
وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود....
وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای مردم کامل شناخته نشده بود....
وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگه از پروانه ی بنفش کمک میگرفتن....
وقتی صدات کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا را در کوه نمیفهمید....
وقتی عاشقت شدم همه خواب بودن.....
وقتی بدرقه ات کردم اونم با اشک هیچکس اشک رو دلیلی برای بدرقه نمیدونست و هیچ کس توی چشماش یه مروارید گریه هم نداشت.....
وقتی پیدات کردم همه گم شدن....
وقتی دریای من شدی همه ی اونایی که حالا اقیانوس صدات میکنن در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه ای آب برای رفع تشنگیشون بودن....
وقتی دنیای من شدی همه فکر میکردند که دنیا یعنی یه عالمه انسان....
وقتی نوشتم رفتنت آتیش به جونم میزنه,اینجا فکر میکردن که تنها چوبها میسوزن....
خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچکس هنوز خودش را نفهمیده بود.....
دوستت دارم دوستت دارم
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات؟
شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش,اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟
اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم؟تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم!
بریم تو باغ اطلسی,بی رنج و درد و بی کسی!بهت بگم اجازه هست گل رو موهات بذارم؟
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی؟
چون زرد دید روی من را آن سبز نگار,گفت دیگر به وصل امید مدار,چون تو دیگر مخالف شدی با ما,که تو رنگ خزان داری و ما رنگ بهار!

عشق یعنی انتهای یک سرنوشت
عشق یعنی قطره ی اشک صدف
مستی و رقص سماواتی دف
عشق یعنی گریه های چشمهای خمار
بوسه های مهر بر لب یار
عشق یعنی شور آتش در نفس
ضجه های زندگی کنج قفس
عشق یعنی موج بر دریای مهر
نور لبخند ستاره در سپهر
عشق یعنی شمع دل افروختن
همچون پروانه در اتش سوختن
عشق یعنی معرفت,یعنی شعور
عشق یعنی اشک خونین در میان چشم کور
عشق یعنی علت آوارگی
بی ریا بودن,صفا و سادگی
عشق یعنی اسب وحشی بی سوار
عشق یعنی همچو مجنون در گریز از روزگار
عشق یعنی سینه ای آغوش راز
عشق یعنی آنچه بر هر کس نیاز
شعر خوبه از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روز واسه نگات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیم را باختم
تو رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود
من از اولم میدونستم قایقم شکستنی بود

وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهان من را حس نکرد
در هجوم لحظه ها ی بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم
بر لب کلبه محصور وجود,
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاده تو یادی نکنم میشکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم میشکنم
تک و تنها به خدا میشکنم
به خدا میشکنم
تو اگر با من نباشی من میشکنم

گریه کن ای دل به حال بی نوای بی کسی
همچون شمعی آب شو در شعله های بی کسی
درد دل با کسی نگو ای دل
بیا افسانه شو هم صدا با مثنوی با سوز و نای بی کسی
عشق یعنی سوختن در آتش دلدادگی
چشم دل دادن به دست ناخدای بی کسی
غم اوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من که همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه دیوانه ترم میخوانند
قاصدک!دریابم,روح من عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غمی به سنگینی عالم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره ی او ناپیداست
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
قاصدک زشتم من
زشت چون سنگ خارا
زشت مانند زال دنیا
قاصدک حال گریزش دارم
میگریزم به جهانی که در آن پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست.......
فقط یک رویاست.......
زمانی که دستت,دستانم را میفشارد
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم آینده ی مبهم را ورق میزنیم
و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم مینشستیم و گویی که هیچگاه خیال برخاستن نداریم
دوستت دارم
و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری میشود
گمان کنم که این عشق است
و همان لحظه ای که دستم در دستان توست
آن لحظه تو عاشقی......

در خنده ها میگذارم از گریه ها مینویسم
دراین حوالی غریبم بی تو من جایی ندارم
تنها تو را دوست دارم تنها تو را مینویسم
عطر نگاه تو جاریست در کوچه های خیالم
یاد تو می افتم ای عشق من از تو مینویسم
با اینکه در لحظه هایم جای عبور تو خالیست
تکرار نام تو زیباست از تو مینویسم
اینجا برای سرودن دیگر مجالی نمانده است
چشم انتظار تو هستم این نامه را می نویسم

تماشایی با اشک و اه
عشق یعنی بی قراری بی کسی
عشق یعنی یک بغل دلواپسی
عشق یعنی این دلم کم طاقت است
با وجودش بی قراری عادت است
هر جا که باشه دیگه بدتر از اینجا که نیست....شاید اینجوری یه بار بمیرم.....ولی الان تمام لحظاتم شده مردن و زنده شدن.....بذار حداقل یه ذره از قصه ی عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره....
یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود.....یه عاشقی بود که یک معبود داشت.....عاشقه دلخوش به معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود....نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشت و اونو تنها میذاره.....و هیچی به جز یادش به یادگار نمیذاره....
نشنیدم چی گفتی:یکم بلندتر بگو...چی؟روزهای شاد...روزهای شادم داشتیم!خوبه!اما میدونی چیه؟.....ولی اینقدر روزهای غمگین داشتیم که روزهای شادمون توی دریای غم گم شدن....
فاصله ی ما بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ!
تو شبها زود میخوابی بدون لالایی,من شبها دیر میخوابم با اشکهای مهتابی,تو روزها میگی و میخندی....من میگریم و مینویسم!یادته,یادته چقدر بهت گفتم تو فقط ماله منی؟یادته بهت گفتم:وجودم ماله تو؟؟؟؟
یادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که یادت نمیاد!تو خودت بودی که میگفتی,شبهای بی انتهای عشق رو نباید فراموش کنی,نباید نباید بری و من رو برای همیشه فراموش بکنی!!!!
قصه بگم یا نگم؟؟برام نمیخونی!!!!بگم یا نگم دوست دارم؟برام نمیمونی!بگم دلم فدای تو,دوسم نداری؟اما این بار نوشتم که بگم:چشمهایم برای تو!


گریه ها و خنده ها,بالهای پرنده ها,هر چه بود و هر چه هست,لحظه های بی شکست,
قصه های واپسین,عشق های آتشین.آفتاب و آسمان و قلبهای مهربان جلوه ای از حضور توست!
نیمی آواز.نیمی سکوت,نیمی نور و نیمی سوت وکورم و همواره از تو دورم.
به رنگین کمان که می نگرم,به عطر های بیکران که دست میزنم از تو دورتر میشوم!این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟کاش میتوانستم برای شبهای وحشی ام کمی مهتاب بیاورم!
کدام کتاب را بخوانم؟کنار کدام خوشه انگور بمانم؟سوی کدوم اقیانوس پارو بزنم؟چه کنم با معصومیت چشمانت؟کدام سیب بوی تو را میدهد؟بوی عشق و مهربانی را؟در چشم چه کسی تصویر تو شفاف تر می نشیند؟چه کسی روز و شب تو را از هر پنجره ای که بخواهد می بیند؟
وقتی با توام چراغ اتاقم خاموش نمیشود و هیچ خاطره ای فراموش نمیشود.وقتی با توام,عشق و احساس در دستهای من است و میتوانم به همه ی انسانها فخر بفروشم!
نیمی سلام و نیمی بدرودم,نیمی کویر و نیمی رودم و دیشب باز از تو سرودم!
چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو مردن
و چه تلخ است دور از تو و بدونه تو زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش میدانستی که بی تو مرگ گواراترین زندگی است.
تقدیم به تو ای عزیز مهربان که آفتاب مهرت در آسمان دلم هرگز غروب نکرد و نمیکند.
تا وقتی شکوفه های مریم مهمان شبستان قلبم باشد امید جاریست!
سهراب:چشمها را باید شست!شستم ولی......گفت جور دیگر باید دید!دیدم ولی......گفت زیر باران باید رفت.رفتم ولی او نه چشمهای خیس و شسته ام را و نه نگاه دیگرم را دید.فقط در زیر باران با طعنه خندید و گفت:دیوانه ی باران زده!
امشب گریه میکنم.گریه میکنم برای تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن و نتونستن.برای تمام اون چیزی که خواستی و نبودم و خواستم و بودی.امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.برای تو......برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم و هنوز شکست نخوردم!
تو را هیچگاه نمیتوانم از زندگی ام پاک کنم.جون تو پاک هستی.میتوانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ میزنم!
وقتی گریه کردیم گفتن بچه است....وقتی خندیدیم گفتن دیوانه است....وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره....وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش.....وقتی حرف زدیم گفتن پر حرفه.....وقتی ساکت شدیم گفتم عاشقه.....حالا هم که عاشقیم میگن گناهه!
حاله من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی....من نگاهت کنمو تو تو چشمام عشقمو ببینی.....اولش گفتم یه حسه با یه احترام ساده.....بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده....
هر گاه شادم یاد تو غمگینم میکند,هر گاه غمگینم یاد تو شادم میکند.پس هر دو را دوست دارم چون هر دو از تو حکایت میکند!
تو مپندار که از عشق تو دل بر گیرم....ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم....بعد صد سال اگه از سر قبرم گذری....من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم





